از پشت شیشه روی تو را در نظاره ایم
دزدیده بر تو خیره چو چشم ستاره ایم
در بسته ای و خفته در آغوش محرمی
خوش منظریست حیف که ما هیچکاره ایم
پیچان به هم چو موج خروشنده اید و ما
خاموش و بی نصیب چو سنگ کناره ایم
آتش زند به دامن شرم و حیا شراب
ساقی بیا که منتظر این شراره ایم
خونابه جای اشک ز چشمم روان بود
در آتش تو چون جگر پاره پاره ایم
در حسرت مکیدن سیماب سینه ات
بس بی قرارتر ز لب شیر خواره ایم
رفتیم و آمدیم و نبردیم ره به جای
آخر اشاره ای نه کم از گاهواره ایم
گفتم بیا که عمر منی خنده کرد و گفت:
کس را نمی دهند که عمر دوباره ایم
کس ره به ما نیافت «جلالی» طمع مدار
آب حیات و در بغل سنگ خاره ایم
