Menu

تماشا و حسرت

از پشت شیشه روی تو را در نظاره ایم

دزدیده بر تو خیره چو چشم ستاره ایم

 

در بسته ای و خفته در آغوش محرمی

خوش منظریست حیف که ما هیچکاره ایم

 

پیچان به هم چو موج خروشنده اید و ما

خاموش و بی نصیب چو سنگ کناره ایم

 

آتش زند به دامن شرم و حیا شراب

ساقی بیا که منتظر این شراره ایم

 

خونابه جای اشک ز چشمم روان بود

در آتش تو چون جگر پاره پاره ایم

 

در حسرت مکیدن سیماب سینه ات

بس بی قرارتر ز لب شیر خواره ایم

 

رفتیم و آمدیم و نبردیم ره به جای

آخر اشاره ای نه کم از گاهواره ایم

 

گفتم بیا که عمر منی خنده کرد و گفت:

کس را نمی دهند که عمر دوباره ایم

 

کس ره به ما نیافت «جلالی» طمع مدار

آب حیات و در بغل سنگ خاره ایم

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *