دیده را شیفته ی چشم خماری کردم
باختم دین و دل افسوس چه کاری کردم
عمر بر باد به امید وصالی دادم
صبر بر جور فراوان نگاری کردم
سر و تن داد به همبستری پیچک باغ
من هم از یار تمنای کناری کردم
در رهت خاک به سر ریزم و می بندی چشم
معذرت خواهم اگر گرد و غباری کردم
تو مرا دربدر از شهر و دیارم کردی
من تو را شهره ی هر شهر و دیاری کردم
کهنه شد دفتر تقویم جوانی از بس
در ره وصل بتی روزشماری کردم
بر دل دوست زدم آتشی از قول و غزل
شمع روشن به سر سنگ مزاری کردم
از جفا بسته شد از پشت «جلالی» را دست
ورنه آویخته بر گردن یاری کردم
