چقدر منت این آهوی رمیده کشم
چقدر سرمه ی گرد رهش به دیده کشم
کجا چگونه توان رشته را گره کردن
چقدر یک سر این رشته بریده کشم
به مردمان ید بیضا نشان دهم من هم
اگر که دست بر آن گردن کشیده کشم
دلم به دست نیاورد و گفت شرمم باد
که دست بر سر مرغی به خون تپیده کشم
به روی چشم من آن ماه هم قدم ننهاد
که پای بر سر مژگان خون چکیده کشم؟
گر از سفر برسد، بار منت از سر جان
از این مسافر دلبند نو رسیده کشم
رئوس شکوه بگفتم کنون به بیتی چند
مجال خواندنت ار هست در قصیده کشم
به دل امید «جلالی» همین بود امشب
که رخت در بر آن ماه آرمیده کشم
