برفتم آشنا سازم سگش را پاسبانش را
برو افتاده، او هم بوسه می زد آستانش را
ز ما بگذشت و دیدم ناخنش را چون لبش گلگون
نمی بیند مگر این دست در خون کشتگانش را
خدایا مردم از غم مهربانش کن بر آنش کن
که چون آیینه سازد صاف قلب بدگمانش را
دلم خواهد برش بنشینم اندر گوشه ای خلوت
کنارش گیرم و در دست خود گیرم میانش را
به ما بد عهد و باشد با رقیبان بر سر پیمان
نمی خواهم چنینش را نمی خواهم چنانش را
چو از مویت برد عطار مشک تر به او برگو
بدین شکرانه از رویم بگیرد زعفرانش را
ز لعل آبدارت قوت جانی خستگان را ده
که زندان بان ز زندانی نبرد آب و نانش را
جلالی خیره شو در چشم و در مژگان و ابرویش
ببین آن دل سیاه قاتل و تیر و کمانش را
