غیر آه و اخگر از آتشفشان سینه ام
اختری سر بر نزد از آسمان سینه ام
سینه دردآلود و دل تنگ و گران جانی نگر
بر نیامد جان، چه می خواهد ز جان سینه ام
بسته ام بر روی این مردم در دل ز آن که نیست
غیر کالای محبت در دکان سینه ام
دل خرابی بین که غیر از بوم اندوه و محن
مرغ عشقی پر نزد در آشیان سینه ام
دست از جان شستم از بی اعتنایی های او
مانده است این آرزو اما میان سینه ام:
جای سنگ گورم آن سیمین تن سنگین قدم
سینه ی پا را نهد بر استخوان سینه ام
از شرار سینه آتشفشان گیرد سراغ
بعد مرگم گر کسی جوید نشان سینه ام
چند گویی ناله کمتر کن «جلالی» روز و شب
نیست اندر اختیار من عنان سینه ام
