Menu

آرزوی خام

آرزوی-خام

گر شبی در خانه اش آن ماه مهمانم کند

می روم هر چند صبحش تیر بارانم کند

 

یک زمان گو رام گردد تا ببوسم روی او

بعد از آن تحویل در چاه زنخدانم کند

 

جا دهد یک شب کنار خود من آواره را

باز صبح آواره ی کوه و بیابانم کند

 

من نسازم فاش راز عشق بازی را به کس

باورش گر نیست پیش خویش زندانم کند

 

جان من قربان آن لجباز طنازی که گفت

ننگرم در او اگر جان هم به قربانم کند

 

یاد آن چشم سیاه مست و آن طرز نگاه

گاه خندانم نماید گاه گریانم کند

 

مردم چشم این سیاه باوفا داده ست قول

اشک اگر پایان پذیرد خون به دامانم کند

 

می کند قربان به پای او «جلالی» خویش را

گر شبی در خانه اش آن ماه مهمانم کند

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *