Menu

کهنه کار

کهنه-کار

دل من تاب رنجوری ندارد

توان و فرقت دوری ندارد

 

بیا پیشم ز سر بردار چادر

رخ زیبا که مستوری ندارد

 

رقیبم هر چه باشد تازه کار است

چنان من موی کافوری ندارد

 

ز دست مهوشی روزم سیاهست

چو من کس شام دیجوری ندارد

 

چو لعلش گرمی و گیرندگی را

یقیناً آب انگوری ندارد

 

خدایا هر جفایی کرده سهلست

به من بخشش که منظوری ندارد

 

«جلالی» عاشقی شیرین بیانست

کس دیگر چنین شوری ندارد

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *