دل من تاب رنجوری ندارد
توان و فرقت دوری ندارد
بیا پیشم ز سر بردار چادر
رخ زیبا که مستوری ندارد
رقیبم هر چه باشد تازه کار است
چنان من موی کافوری ندارد
ز دست مهوشی روزم سیاهست
چو من کس شام دیجوری ندارد
چو لعلش گرمی و گیرندگی را
یقیناً آب انگوری ندارد
خدایا هر جفایی کرده سهلست
به من بخشش که منظوری ندارد
«جلالی» عاشقی شیرین بیانست
کس دیگر چنین شوری ندارد
