دیده ام گریان بود بالای دل
همچو ابری بر سر دریای دل
گریم از یاری که دارد بیگمان
در فضای سینه سنگی جای دل
وه ندارد در دل سنگش اثر
اشک گرم و آه آتشزای دل
وصل او را ناامیدم ناامید
با همه امیدواری های دل
شد سفید از گریه چشم دل سیاه
تا چه بارد چشم خون پالای دل
دود شد از شعله ی گرم فراق
خرمن امید در صحرای دل
از دلش گر پا کشد روزی دلم
سنگ می بندم به بند پای دل
چون «جلالی» عاشقی پیدا نشد
یا اگر پیدا شد او را وای دل
