ترا که یار کنار است و سر ببالین است
دگر کجا خبر از عاشقان مسکین است
سرشک دیده برخ آب و رنگ دیگر داد
بیا بیا که برای تو سفره رنگین است
مدام نام توام بر زبان و دیده پر آب
در آب شور نشستیم و کام شیرین است
ز عیش و نوش تو خونین شده است دیده صبح
شفق نشانی از این پرده های خونین است
ز هجر یار جفاکار خویش می میرم
مرا که یار چنین است عاقبت این است
مرا که دامنم از دیده پر ستاره بود
دگر نگاه ندانم چرا به پروین است
طبیب گفت ندارد دوا کسالت عشق
ز سکر شعر «جلالی» امید تسکین است
