نگاهت مست و سستم می کند، عین سرابست این
به سوی خود کشد آنگه کشد عین سرابست این
در آغوش خیالت خفته ام زین رو نمی خواهم
که بخت خفته ام بیدار گردد تا که خوابست این
دل از دست تو ای لب بر شراب آلوده می سوزد
نگهدارش به دردت می خورد آخر کبابست این
نبیند ساحل وصل عمر کوتاهی که من دارم
که در دریای غم بر موج حسرت چون حبابست این
نخواهم مردمم در خانه چشم تو بنشیند
که ترسم بر سرش آید فرود از بس خرابست این
کمان ابروی من با تیر مژگان گر زند تیری
دل من را هدف گیرد که حسن انتخابست این
به دل گفتم که آخر گم کنی ره در شب زلفش
به رخسارش اشارت کرد و گفتا ماه تابست این
«جلالی» را نباشد ادعایی در غزل گویی
پسندید این غزل را یار و گفتا شعر نابست این
