گزارش یک شبی در خلوتم تنها نمی افتد
اگر هم آید و ساغر کشد از پا نمی افتد
جفا را بین که از بی اعتنایی ها نگاه او
به خاک راه می افتد به چشم ما نمی افتد
به می دل بسته ام آن سان که گر این گنبد مینا
ز دور افتد زمانی از کفم مینا نمی افتد
به حال خود به مستی واگذاریدم که می دانم
ز ننگم لکه ای بر دامن تقوا نمی افتد
نهم ساغر کنار و پای خم دست سبو گیرم
لبالب این چنین می از گلویم وا نمی افتد
به راه او «جلالی» سر دهم اما نمی دانم
سرم در پای او بر خاک افتد یا نمی افتد
