Menu

غزل شماره ۱۷

16

۱- خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
۲- نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
۳- به یک کرشمه که نرگس به خود فروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
۴- شراب خورده و خوی کرده کی شدی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
۵- به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
۶- بنفشه طره مفتول خود گره می زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
۷- ز شرم آنکه به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
۸- من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
۹- کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت
۱۰- مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
۱۱- جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *