Menu

غزل شماره ۲۲

21

۱- دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
۲- که شنیدی که درین بزم و می خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
۳- شمع اگر زان لب خندان بزبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
۴- در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
۵- مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
۶- پیش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت
سرو سِرکش که به ناز قد و قامت برخاست
۷- حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کآتش از خرقه ی سالوس و کرامت برخاست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *