کفِ دست و دَف، بزن ای کَف
دَف و دست و کَف، بِنَوا دَف
به سماع صوفی و در گردِش
چو شعاع شعله پُر از چرخش
به سَماع تن، تن غافل
زده راه میان بُر و مشکل
شده سر به هوا، شده سرگردان
به ردیف و شانه همدردان
دِگَری به نشست و به برخاست
ننشسته، جهیده و برپاست
سخنان خدا به لبش جاری
نَه به فَهم آن بُوَدَش کاری
به نماز بنده بباید
که به حالتِ دگر آید
به خدای خالِق خود از جان
ز صمیم دل بُوَدش ایمان
بنگَر که صوفی و عامی
شده مست بی می و جامی
عُرَفا به تَحیّر و در حیرت
شده غرق و منفَعل از غیرت
نه سماع و چرخش و سر گردش
نه قیام و قعود چنان ورزش
به نَهد به نمازش اگر کس دل
بشود هر آینه حلّ مشکل
یزد ۱۳۸۶/۷/۳
