Menu

غزل شماره ۴۶

45

۱- به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
۲- بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانست
۳- زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست
۴- هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
۵- ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
۶- دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست
۷- ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
۸- خوش آن نظر که لب جام و روی ساقی را
هلال یک شبه و ماه چارده دانست
۹- حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
۱۰- بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر
نمونه‌ای زَخم طاق بارگه دانست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *