برغم باده پرستی و تنگ دستی ها
خوشم که فارغم از رنج خودپرستی ها
نشسته ام چو خراباتیان به حصن حصین
به پشت شیشه می در پناه مستی ها
غنیمت است نشستن به پای شاهد و گوش
به بانک زیر و بم ساز و چیره دستی ها
به جام باده بشوییم زنگ غم ز وجود
که چون حباب بر آبند نقش هستی ها
خدا مقام تو ای عشق را نگهدارد
ز شر مردم شهوت پرست و پستی ها
گره دو رشته بگسسته را به هم بندد
بود به دست تو پیوند این گسستی ها
حسود پای «جلالی» به بند هجر ببست
فغان ز دست حسودان و بند و بستی ها
