شراب را مزه از لعل یار باید و نیست
چو چشم او اثر پایدار باید و نیست
ز دیدگان گله دارم به گاه دیدن او
که پای سرو قدش جویبار باید و نیست
دلم گرفت چو نام رقیب می بردند
چه نام ها که به سنگ مزار باید و نیست
به یاد روی تو بی اختیار می گریم
عنان دل به کف اختیار باید و نیست
مرا به دل غم بنیان کنی نباید و هست
ترا به سینه دلی غمگسار باید و نیست
دلم به حال دل بی قرار می سوزد
که لحظه ای شب و روزش قرار باید و نیست
به خاکم ار گذرت اوفتد پس از صد سال
ز اشک شوق من است ار غبار باید و نیست
به جای سبزه نشستم به پای سبز خطی
شکیب و صبر مرا تا بهار باید و نیست
چه حاجتست «جلالی» که احترام نهی
بدان سری که به بالای دار باید و نیست
