Menu

غزل شماره ۷۸

77

۱- صبحدم مرغ چمن با گلِ نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
۲- گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
۳- گر طمع داری از آن جام مُرصّع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه‌ات باید سُفت
۴- تا ابد بُوی محبّت به مشامش نرسد
هر که خاکِ در میخانه برخساره نرفت
۵- در گلستان ارَم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت
۶- گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
۷- سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
۸- اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *