Menu

غزل شماره ۸۵

84

۱- شنیده‌ام سُخنی خوش که پیر کنعان گُفت
فراقِ یار نه آن می‌کند که بتوان گفت
۲- حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی ست که از روزگار هجران گفت
۳- نشان یار سَفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بَریدِ صبا پریشان گفت
۴- فُغان که آن مَهِ نامهربانِ دشمن دوست
به ترکِ صحبت یاران خود چه آسان گفت
۵- من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
۶- غم کُهن به مِی سالخورده دفع کنید
که تُخم خوشدلی این است و پیر دهقان گفت
۷- گِره به باد مزن گر چه بر مُراد وَزَد
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
۸- به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت
۹- مزن ز چون و چرا دَم که بنده مُقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
۱۰- که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بهتان گفت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *