Menu

غزل شماره ۹۰

۱- زان یارِ دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دانِ عشقی، خوش بشنو این حکایت
۲- بی مزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
۳- رندان تشنه لب را جامی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
۴- در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
۵- چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
۶- در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه یی برون آی ای کوکب هدایت
۷- از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
۸- این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کِش صد هزار منزل بیش است در بدایت
۹- هر چند بُردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوش تر کز مدّعی رعایت
۱۰- عشقت رسد به فریاد گر خود به سان حافظ
قرآن ز بَر بخوانی در چارده روایت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *