Menu

غزل شماره ۹۱

۱- مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می‌کند هر دم فریب چشم جادویت
۲- پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
۳- سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه یی باشد ز نقش خال هندویت
۴- تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
۵- و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
بیفشان تا فرو ریزد هزاران جان ز هر مویت
۶- من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
۷- زهی همّت که حافظ راست کز دنیا و از عقبا
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *