Menu

همت اشک

همت-اشک

تو به حالم مگر ای دیده بباری باری

آخر ای چشم بزن دست به کاری باری

 

بشکفد تا که به گلزار دلم برگ امید

اشک چون سیل کن از هر مژه جاری باری

 

بس که خاک رهش از غصه به سر ریخته ام

همتی کن بنشان گرد و غباری باری

 

وعده کردی که بیایی، ز تو خواهشمندم

که ببندی به سر انگشت نواری باری

 

نیست در شهر شما رسم که مهمان گیرند

ما ندانیم تو زین شهر و دیاری باری

 

ای دل غم زده از دست تو تنگ آمده ام

نعره ای از جگری ناله زاری باری

 

گفتمش چشم رقیبم بشود کور بگفت:

که رقیب است به چشمان تو خاری باری

 

گفتمش صبر کنم گفت «جلالی» زنهار

گفتمش خود بکشم گفت که آری باری

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *