Menu

غزل شماره ۱۰۴

103

۱- پیرانه سرم عشقِ جوانی به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
۲- از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
۳- دردا که از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم در جگر افتاد
۴- از رهگذر خاک سر کوی شما بود
هر نافه که در دست نسیم سحر افتاد
۵- مژگان تو تا تیغ جهان گیر برآورد
بس کشته دل زنده که بر یکدگر افتاد
۶- بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد
۷- گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند؟ بد گهر افتاد
۸- حافظ که سر زلفِ بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفی ست کش اکنون به سر افتاد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *