از شما می پُرسم
از شما نابغه ها می پُرسم
تازگی ها آیا
روزنی یافته اید
که بتابد نوری
وَ کُنَد خانه تاریک جهان را روشن
ناله ای می شنوم مبهم و گنگ
این همان ناله و پژواکِ نوابغ باشد
که فکندند ز عجز
پیش پایِ همه مجهولان لنگ
«ناله ای می شنوم کز قفسی می آید»
می برم دست سوی دفتر حافظ ناچار
و به نیّت گویم : گر کسی می آید
«ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر»
فال من می گوید:
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
یزد : ۱۳۸۶/۶/۲۵
