Menu

غزل شماره ۱۱۸

117

۱- آن که از سنبل او، غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
۲- از سر کشته ی خود میگذرد همچون باد
چه توان کرد که عمرست و شتابی دارد
۳- ماه خورشید نمایش ز پس پرده زلف
آفتابیست که در پیش سحابی دارد
۴- چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سِرِشک
تا سهی سرو تو را تازه تر به آبی دارد
۵- غمزه شوخ تو خونم به خطا می ریزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد
۶- آب حیوان اگر آنست که دارد لب دوست
روشن است این که خِضر، بهره سرابی دارد
۷- چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترک مست است مگر میل کبابی دارد
۸- جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد
۹- کی کند سوی دلِ خسته حافظ نظری
چشم مستت که به هر گوشه خرابی دارد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *