گر در خزان به پای بهاری نشسته ام
از بهر بوسه ای به کناری نشسته ام
تا دامن وصال ورا آورم به کف
بر دامنش چو گرد و غباری نشسته ام
ای رهگذر گدای نیم یاریم مکن
این جا برای دیدن یاری نشسته ام
او با رقیب و با دف و نی گرم شور و شوق
من هم کنار کوچه ی تاری نشسته ام
می بیندش رقیب و سخن می کند ز عشق
من تازه بهر نامه نگاری نشسته ام
جز خویشتن به کس ننماید نگاه و من
با چشم تر به آینه داری نشسته ام
خاک رهش ز شوق «جلالی» به سر کنم
بیکارگی بد است به کاری نشسته ام
