Menu

صبح صادق

صبح-صادق

چشم وا کن شب سحر شد روشنست این بامداد

روز روشن را بیاض گردنست این بامداد

 

مرگ شب گر آرزویت بود برخیز و ببین

ظلمت جانکاه شب را روزنست این بامداد

 

سحر شب را باطل السحر است نور صبحدم

تیغ عریانش به زیر دامنست این بامداد

 

داستان جن و بسم الله باشد دزد و نور

دزد شب رو را یقیناً رهزنست این بامداد

 

صبح روشن تیره دل آیینه گردان تو نیست

صادقم آیینه گردان منست این بامداد

 

زورق انصاف را در بحر وارون کرده (موج)

(موج) هم در کار حق بنهفتنست این بامداد

 

کاشکی این گونه شاعر شعر خود را گفته بود

تا نپندارند او تهمت زنست این بامداد:

 

کور دل خامش که صبحی از افق تابنده نیست

دیده ور گویا که زرین دامنست این بامداد

 

انقلاب خلق ایران را «جلالی» مدح گفت

تا چه زاید این سحر آبستنست این بامداد

(۱)پاسخی به غزل (صبح کاذب) مرحوم جناب آقای خلیل سامانی (موج) که در شماره تیرماه ۱۳۵۸ مجله باغ صائب نشر شده بود.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *