Menu

غزل شماره ۱۳۰

129

۱- دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
۲- آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
۳- دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کُند خصم رها نتوان کرد
۴- عارضش را به مَثل ماه فلک نتوان گفت
نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد
۵- سروبالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه جان را؟ که قبا نتوان کرد
۶- نظر پاک تواند رُخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد
۷- مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حلِّ این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد
۸- غیرتم کّشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
۹- چه بگویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدّی ست که آهسته دعا نتوان کرد
۱۰- به جز اَبروی تو محرابِ دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *