Menu

غزل شماره ۱۳۱

130

۱- دل از من بُرد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
۲- شب تنهاییم در قصدِ جان بود
خیالش لطف های بیکران کرد
۳- چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با من نرگس او سرگران کرد
۴- کجا گویم که با این درد جانسوز
طبیبم قصد جانِ ناتوان کرد
۵- بدانسان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
۶- صبا گر چاره داری وقتِ وقت است
که درد اشتیاقم قصدِ جان کرد
۷- میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گُفت و چنان کرد
۸- عدو با جانِ حافظ آن نکردی
که تیرِ چشم آن ابروکمان کرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *