Menu

غزل شماره ۱۴۰

۱- صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل دیوانه ما را به بو در کار می آورد
۲- فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که روی از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
۳- به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
۴- من آن شکل صنوبر را از باغ سینه برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
۵- ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
۶- سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود وگر زنّار می آورد
۷- عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم کمانی بر سر بیمار می آورد
۸- عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمیکردم که صوفی وار می آورد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *