| ۱- | صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد |
| دل دیوانه ما را به بو در کار می آورد | |
| ۲- | فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن |
| که روی از شرم آن خورشید در دیوار می آورد | |
| ۳- | به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه |
| کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد | |
| ۴- | من آن شکل صنوبر را از باغ سینه برکندم |
| که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد | |
| ۵- | ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم |
| ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد | |
| ۶- | سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود |
| اگر تسبیح می فرمود وگر زنّار می آورد | |
| ۷- | عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد |
| به عشوه هم کمانی بر سر بیمار می آورد | |
| ۸- | عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه |
| ولی منعش نمیکردم که صوفی وار می آورد |
