از در درآی امشب و روز مرا ببین
صید زرنگ را که فکندی ز پا ببین
در بستریم، گوشه چشمی به ما فکن
جسمی چو کاه لاغر و بر بوریا ببین
بنگر مرا و بعد نظر کن در آینه
بیمار درد عشق ببین و دوا ببین
لب بر لبم گذار که بوسم لب تو را
آن گه شفا و معجز آب بقا ببین
برجسته سینه های سرافراز خویش را
در دست من گذار و بدان آشنا ببین
این میوه های قامت سرو بلند را
یک دم به من ببخش و رضای خدا ببین
سنجاق زلف باز کن ای مشک تر فروش
دل های پای بسته بدان را رها ببین
از در در آب چشم «جلالی» نگاه کن
چشم انتظار لطف و صفا و وفا ببین
یزد ۱۳۶۰/۱۱/۱۱
