Menu

غزل شماره ۱۴۴

143

۱- ساقی ار باده ازین دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
۲- ور چنین زیر خم زُلف نهد دانه خال
ای بسا مُرغ خرد را که به دام اندازد
۳- ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
۴- زاهد خام که انکار می و جام کُند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
۵- روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد
۶- آن زمان وقت می صبح فروغست که شب
گردِ خَرگاه افق پرده شام اندازد
۷- باده با محتسب شهر ننوشی، زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
۸- حافظا سر ز کله گوشهِ خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *