| ۱- | در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد |
| عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد | |
| ۲- | جلوه یی کرد رُخت دید ملک عشق نداشت |
| عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد | |
| ۳- | عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد |
| برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد | |
| ۴- | مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز |
| دست غیب آمد و بر سینهِ نامحرم زد | |
| ۵- | دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند |
| دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد | |
| ۶- | جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت |
| دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد | |
| ۷- | حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت |
| که قلم بر سر اسباب دل خُرّم زد |
