Menu

غزل شماره ۱۴۶

145

۱- در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
۲- جلوه یی کرد رُخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد
۳- عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
۴- مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهِ نامحرم زد
۵- دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
۶- جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
۷- حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خُرّم زد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *