Menu

غزل شماره ۱۴۷

146

۱- سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت یارم دَرِ امیدواران زد
۲- چو پیش صبح روشن شد که حال مهر گردون چیست
برآمد خنده یی خوش بر غرور کامگاران زد
۳- نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از گیسو و بر دلهای یاران زد
۴- من از رنگ صلاح آندم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا بر هوشیاران زد
۵- کدام آهن دلش آموخت این آیین عیّاری
کز اوّل چون برون آمد ره شب زنده داران زد
۶- خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
۷- در آب و رنگ و رخسارش چه جان دادیم و خون خوردیم
چو نقشش دست داد اوّل رقم بر جان سپاران زد
۸- منش با خِرقه پشمین چگونه در کمند آرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگذاران زد
۹- نظر بر قُرعهِ توفیق و یمن دولتِ شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
۱۰- شهنشاه مظفّر فر شجاع ملک و دین منصور
که جود بی دریغش خنده بر ابر بهاران زد
۱۱- از آن ساعت که جام می به دست او مشرّف شد
زمانه ساغر شادی به یاد میگساران زد
۱۲- ز شمشیر سرافشانش ظفر آن روز بدرخشید
که چون خورشید انجم سوز تنها بر هزاران زد
۱۳- دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق ای دل
که چرخ این سکّه ی دولت به دور روزگاران زد