Menu

غزل شماره ۱۴۸

147

۱- راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
شعری بخوان که با آن رطلِ گران توان زد
۲- بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گُلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد
۳- قدّ خمیده ما سهلت نماید امّا
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد
۴- در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام مِی مُغانه هم با مغان توان زد
۵- درویش را نباشد برگِ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
۶- اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اوّل بر نقد جان توان زد
۷- گر دولت وصالش خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیُّل بر آستان توان زد
۸- عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
۹- شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
۱۰- حافظ به حقّ قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این میان توان زد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *