Menu

غزل شماره ۱۵۳

152

۱- نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجبِ آتش باشد
۲- صوفی ما که ز وِرد سحری مَست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
۳- خوش بُوَد گر مَحَک تجربه آید به میان
تا سیه روی شود هر که درو، غَش باشد
۴- خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب
ای بسا رخ که به خونابه منقّش باشد
۵- ناز پرورد تنعُّم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
۶- غم دنییِّ دَنّی چند خوری باده بخور
حیف باشد دلِ دانا که مشوّش باشد
۷- دلق و سجّاده حافظ ببرد باده فروش
گر شراب از کف آن ساقی مهوش باشد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *