Menu

غزل شماره ۱۵۴

153

۱- خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
۲- من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
۳- روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرَم و حرمان نصیب من باشد
۴- همای گو مفکن سایه شرف هرگز
بر آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
۵- بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
۶- هوای کوی تو از سر نمیرود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
۷- بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مُهر بر دهن باشد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *