Menu

غزل شماره ۱۶۲

160

۱- گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم درین آرزوی خام و نشد
۲- فغان که در طلب گنجنامه مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
۳- دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
۴- به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد
۵- پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دُردی کشیم نام و نشد
۶- بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
۷- به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
۸- هزار حیله برانگیخت حافظ از سرِ فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *