Menu

غزل شماره ۱۶۳

161

۱- یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
۲- آب حیوان تیره گون شد خضر فرّخ پی کجاست
گل بگشت از رنگ خود، باد بهاران را چه شد
۳- کس نمیگوید که یاری داشت حقّ دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
۴- لعلی از کان مُروّت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
۵- شهر یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد
۶- گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
۷- صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
۸- زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
۹- حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دورِ روزگاران را چه شد