Menu

غزل شماره ۱۷۰

168

۱- نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
۲- نه هر که طرف کُلَه کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیینِ سروری داند
۳- تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
۴- غلام همّت آن رند عافیت سوزم
که در گدا صفتی کیمیاگری داند
۵- وفای عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
۶- بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه یی شیوه پری داند
۷- هزار نکته باریک تر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
۸- مدارِ نُقطه بینش ز خالِ تُست مرا
که قدر گوهر یکدانه جوهری داند
۹- به قدّ و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
۱۰- ز شعر دلکش حافظ کسی بُوَد آگاه
که لطفِ نکته و سِرّ سخنوری داند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *