Menu

غزل شماره ۱۷۴

۱- دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
۲- بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلّی صفاتم دادند
۳- چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
۴- بعد ازین روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
۵- من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحقّ بودم و اینها به زکاتم دادند
۶- هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند
۷- این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
۸- همّت حافظ و اَنفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایّام نجاتم دادند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *