| ۱- | دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند |
| وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند | |
| ۲- | بی خود از شعشعه پرتو ذاتم کردند |
| باده از جام تجلّی صفاتم دادند | |
| ۳- | چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی |
| آن شب قدر که این تازه براتم دادند | |
| ۴- | بعد ازین روی من و آینه وصف جمال |
| که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند | |
| ۵- | من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب |
| مستحقّ بودم و اینها به زکاتم دادند | |
| ۶- | هاتف آن روز به من مژده این دولت داد |
| که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند | |
| ۷- | این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد |
| اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند | |
| ۸- | همّت حافظ و اَنفاس سحرخیزان بود |
| که ز بند غم ایّام نجاتم دادند |
