Menu

غزل شماره ۱۷۵

173

۱- دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
۲- ساکنان حرم سَتر و عَفافِ ملکوت
با من راه نشین بادهِ مستانه زدند
۳- آسمان بارِ امانت نتوانست کشید
قُرعه کار به نامِ من دیوانه زدند
۴- جنگِ هفتاد و دو ملّت همه را عُذر بنه
چون ندیدند حقیقت رَهِ افسانه زدند
۵- شکر آن را که میان من و او صُلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
۶- آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمنِ پروانه زدند
۷- کس چو حافظ نگشاد از رُخِ اندیشه نقاب
تا سر زُلفِ سخن را به قلم شانه زدند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *