Menu

غزل شماره ۱۷۸

۱- دلا بسوز که سوزِ تو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
۲- عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافیِّ صد جفا بکند
۳- ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
۴- طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند
۵- تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رَحم اگر نکند مدّعی خدا بکند
۶- ز بخت خفته ملولم، بُوَد که بیداری
به وقت فاتحه صبح، یک دعا بکند
۷- بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *