Menu

غزل شماره ۱۸۰

۱- طایر دولت اگر بار گذاری بکند
یار بازآید و با وصل قراری بکند
۲- دیده را دستگه دُرّ و گُهر گر چه نماند
بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند
۳- دوش گفتم بکند لعل لبش چارهِ من؟
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
۴- کس نیارد بَرِ او دَم زند از قصّهِ ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکُند
۵- داده ام بازِ نظر را به تذروی پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
۶- شهر خالی ست ز عشّاق بوَد کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟
۷- یا وفا یا خبر وصلِ تو یا مرگ رقیب
بازی چرخ یکی زین همه باری بکند
۸- کو کریمی که ز بزم طربش غمزده یی
جرعه یی درکشد و دفعِ خماری بکند
۹- حافظا گر نروی از درِ او هم روزی
گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *