کسی که او همسری چون جان به تن دارد چه کم دارد
کسی که او جفت غم خواری چو من دارد چه غم دارد
چه کم دارد کسی که او یار دل بندش به بر باشد
چه غم دارد ز دور چرخ آن کو جام جم دارد
نمودم پای دل را بند در پیچ و خم زلفی
دل ما را بس این از هر چه دنیا پیچ و خم دارد
بشد معلومم از زیر و بم چنگت شبی مطرب
که باید دم غنیمت داشت دنیا زیر و بم دارد
شگفتی نیست گر من می پرستم نازنینی را
که چون کبک خرامانی مکان اندر حرم دارد
دل دلمرده ام را زنده کرد عشقش شگفت است این
که عیسی نیست امّا معجز عیسی به دم دارد
نمی میرم «جلالی» زنده ام من زنده از عشقم
کسی که او آب حیوان خورد کی باک از عدم دارد
یزد ۱۳۳۵/۱/۵
