نیست جز پای پر از آبله خسته ی ما
همرهی در ره ما بسته و پیوسته ی ما
بهتر از دست چپ و راست که بر پیکر ماست
نیست دست دگری یاور و سر دسته ی ما
همچنان سینه ی دل سوخته سرپوشی نیست
حافظ سرّ مگوی دل بشکسته ی ما
غیر در باز کن شیشه ی می باز نکرد
هیچ دستی گره از کار فرو بسته ی ما
از ره شیشه ز دست غم دل بگریزیم
شاهد ما بود این جان ز غم رسته ی ما
از «جلالی» به زبان هاست بسی حرف قصار
(کور و کر باش)بود گفته ی برجسته ی ما
یزد ۱۳۶۰/۱۰/۲۰
