| ۱- | دوش می آمد و رخساره برافروخته بود |
| تا کجا باز دل غمزده یی سوخته بود | |
| ۲- | رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی |
| جامه یی بود که بر قامت او دوخته بود | |
| ۳- | جان عشّاق سپند رخ خود می دانست |
| وآتش چهره بدین کار برافروخته بود | |
| ۴- | گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم |
| که نهانش نظری با من دلسوخته بود | |
| ۵- | کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل |
| در رهش مشعلی از چهره برافروخته بود | |
| ۶- | دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت |
| الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود | |
| ۷- | یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد |
| آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود | |
| ۸- | گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ |
| یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود |
