Menu

غزل شماره ۲۰۷

205

۱- آن یار کزوُ خانه ما جایِ پری داشت
سر تا قدمش چون پری از عیب بَری بود
۲- دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
۳- منظور خردمند من آن ماه که او را
با حُسن ادب شیوه صاحب نظری بود
۴- از چنگ منش اختر بدمهر به دَر بُرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
۵- عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حُسن سرِ تاجوری بود
۶- تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک، شیوه او پرده دری بود
۷- اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
۸- خوش بود لب آب و گُل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
۹- خود را بکشد بلبل ازین رشک که گُل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
۱۰- هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و درس سحری بود

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *