| ۱- | آن یار کزوُ خانه ما جایِ پری داشت |
| سر تا قدمش چون پری از عیب بَری بود | |
| ۲- | دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش |
| بیچاره ندانست که یارش سفری بود | |
| ۳- | منظور خردمند من آن ماه که او را |
| با حُسن ادب شیوه صاحب نظری بود | |
| ۴- | از چنگ منش اختر بدمهر به دَر بُرد |
| آری چه کنم دولت دور قمری بود | |
| ۵- | عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را |
| در مملکت حُسن سرِ تاجوری بود | |
| ۶- | تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد |
| تا بود فلک، شیوه او پرده دری بود | |
| ۷- | اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت |
| باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود | |
| ۸- | خوش بود لب آب و گُل و سبزه و نسرین |
| افسوس که آن گنج روان رهگذری بود | |
| ۹- | خود را بکشد بلبل ازین رشک که گُل را |
| با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود | |
| ۱۰- | هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ |
| از یمن دعای شب و درس سحری بود |
