Menu

غزل شماره ۲۰۹

207

۱- در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بوَد
تا ابد جام مُرادش همدم جانی بوَد
۲- من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری پشیمانی بود
۳- خود گرفتم کافکنم سجّاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ می! مسلمانی بود؟
۴- بی چراغ جام در خلوت نمی یارم نشست
زآنکه کُنج اهل دل باید که نورانی بود
۵- همّت عالی طلب جام مرصّع گو مباش
رند را آب عنب یاقوت رُمّانی بود
۶- گر چه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین
کاندرین کشور گدایی رشک سلطانی بود
۷- نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خودپسندی جان من برهان نادانی بود
۸- مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان
نستدن جام می از جانان گرانجانی بود
۹- دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود؟

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *