Menu

غزل شماره ۲۱۶

214

۱- ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سَمَر شود
۲- گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
«آری شود و لیک به خون جگر شود»
۳- خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
۴- از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز این میانه یکی کارگر شود
۵- ای جان حدیث ما بر دلدار باز گوی
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
۶- از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
۷- در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
۸- بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
۹- این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
۱۰- حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *